فرهنگی.هنری.ادبی.تاریخی
 

حادثه تصادف صالح شهر

سه تن از اعضای یک خانواده از آسترکیهای صالح شهر گتوند در حادثه روز دوشنبه 25 آذر ماه که در جاده دزفول شوشتر رخ داده بود جان باختند.

http://upcity.ir/images2/54432238115128852925.jpg

 این افراد که صبح روز دوشنبه25 آذر ماه سال 92 برای انجام کاری با یک دستگاه مینی بوس عازم شوشتر بودند بعلت سبقت غیر مجاز راننده مینی بوس، با یک دستکاه تریلر که در جهت مخالف آنان در حرکت بود برخورد کردند وبه همراه 8 تن دیگر از شهروندان بختیاری تبار صالح شهر جان باختند و تعداد دیگری از سر نشینان این مینی بوس به شدت زخمی شدند و هم اکنون در بیمارستان های دزفول و شوشتر تحت درمان هستند . قربانیان این حادثه که سه تن از آنان از اعضای یک خانواده یعنی ( پدر خانواده بنام مرحوم قاسم داودی و مادر خانواده و پسر برادر این خانواده بنام مرحوم احمد داودی دانشجوی دانشگاه شوشتر ) از تیره گائیوند طایفه آسترکی بودند. پیکر پاک این عزیزان عصر روز چهارسنبه 27 آذر 92 بر روی دستان جمعیت کثیری از طایفه آسترکی و اقوام و ساکنین صالح شهر و همچنین با حضور نماینده محترم شهرهای شوشتر و گتوند و فرماندار محترم گتوند و عده ای از مسئولان اداری  این شهرهاه تشیع و به خاک سپرده شدند. در حاشیه این مراسم نماینده محترم مردم شوشتر و گتوند طی سخنانی با بازماندگان این حادثه ابراز همدردی نمودند و فرمودند پیگیر این حادثه هستم و به وزیر مربوطه تذکر داده ام ، و مسئو لین اجرایی این پروژه ی مهم را که در انجام و تکمیل آن قصور شده است مقصر میدانم و به علت معاونت در قتل باید محاکمه شوند زیرا بوجه این راه در سال 1388 توسط مجلس تصویب شده است ولی هنوز پس از گذشت 4 سال کار این پروژه به اتمام نرسیده و ما باید شاهد قربانی عزیزانمان در این جاده باشیم

(گروه فرهنگی هنری آستروگ این مصیبت دردناک و غم انگیز رابه خانواده های داغدار و به غم نشته داودی آسترکی  تسلیت می گوییم و از خداوند منان، رحمت واسعه و علو درجات برای آن مرحومین و صبرو شکیبایی برای باز ماندگان خواستاریم )



 


مرگ درد ناگ و حزن انگیز دو برادر از طایفه آسترکی


زندگی ماشینی دو تن از بهترین فرزندان  طایفه آسترکی را به کام مرگ فرستاد


خانواده آقای بهرامی که در یکی از روزهای آذر ماه سال 1392 جهت دیدار دخترش به شهرستان کاشان رفته بودند بهنگام بازگشت به منزل ، یعنی شهرستان الیگودرز ،  در مسیر راه نزیکیهای شهرستان محلات متاسفانه ماشین آنها با یک دستگاه پراید که جهت مخالف آنان در حرکت بود برخورد کردندند ودو تن از فرزندان این خانواده بنام های وحید و حمید که یکی از آنان دانشجو ودیگری تازه دامادبود در این حادثه درد ناک جان باختند و پدر و مادر و عروس خانواده به شدت مجروح شدندند . ضمنا پیکر پاک این دو جوان رعنا روز یکشنبه 23آذر ماه سال 92 بر روی دستان صد ها نفر از فامیل و همشهریان و همسایگانش در شهرستان الیگودرز تشیع وبه خاک سپرده شد . روحشان شاد و یادشان گرامی باد . 

 

گروه فرهنگی هنری آستروک این ضایعه ی تاسف بار و حزن انگیز را به خانواده به غم نشسته بهرامی تسلیت عرض مینماییم و از خداوند منان برای آن دو گل پرپر شده آن دو جوان ناکام رحمت واسعه و علو درجات ، وبرای بازماندگان صبر و بردباری  خواستاریم 

 

شعر باوینه و بهون از سید علی صالحی


سي مَرغا، سي مالمير، سي دره باريك

تو بِنَر دلم گره يه اَور تاريك

اُن ايا ز كُه بنا ... گَل كَوگ و توهي

بِل برُم گَل بگرم وا كوگ كوهي

دي مُردم ز غُروَت و ز بي قراري

بل برُم زال بزنُم تا آسِماري

ز لالي تا اندِكا فرش كن تيامه

ياد ايل و ياد ايل هَني وابامه

باز اُوي باد شمال نشست به لنگر

بو گُل باوينه و كلوس و كنگر

هي ايا به خَوم هنَي عهد جووني

دي بيَو دستُم بگِر وَستُم ز زوني

نامه اي بنويسُم سي كَس كسونُم

بزنين به كِفت كُه هَف چو بُهونم

بعد عمري اُن ايام خَرس به تيامه

هر كُيه كه اِرِوم غم وانيامه

دي نه اي شو بلند نه صو اِپاهه

تَهده و گورُم يكي،ايلُم پناهه

          * * *

بيَو نِهنگُم بوتِ بيَشنُم

زِ بو گُل سور، تونه اِيَشنُم

تو مونِس جون، بيو به جارم

غيرّ خوتَم دي مونس ندارُم

بيو ديارُم ز كِفتِ دارون

دِلُمه والون به نم بارون

دلُم گره تَش ز حرف مردم

هي قِو لِه ي گُل دورت بگَردُم

وا مِن اي مال، نَل بزَنُم زال

هي گُل تي كال، هي گُل تي كال

(منبع وبلاگ فریده چراغی )

پیوستگی تاریخی سه طایفه دریک قلمرو مشترک (آسترکی ،زلکی ،سرلک )


پیوستگی  تاریخی سه طایفه در یک قلمرو مشترک (آسترکی ، زلکی (زلقی) ، سلک (سرلک) )

این سه طایفه در تاریخ و جغرافیای بختیاری آنچنان در هم آمیخته هستند که انسان را سر در گم می کنند آنان پیوندی عمیق در تارخ و جغرافیای خود دارند. بنده در مورد این سه طایفه محترم تحقیقات زیادی داشتم و اسناد زیادی را برسی کردم به مناطق محل سکونت آنان سفر کردم با بعضی از بزرگان و مطلعین آنان دیدار داشتم و اطلا عات زیادی را بدست آوردم آموخته ها و برداشتهایم را بر اساس مستنداتی ارائه خواهم داد و حتی بیانات و نقل قول های بزرگان و مطلعین این سه طایفه را نیز خواهم نوشت . بطور کلی این سه طایفه محترم هرسه از ایل بزرگ بختیاری هستند و هر کدام به نوبه خود قدمتی کهن دارند بگونه ای که در فهرستی که حمدواله مستوفی برای اولین بار در تارخ قوم لر ارائه داده است و مربوط به قرن هفتم میلادی می باشد نام طایفه آسترکی در آن آورده شده است 1 و منابع دیگری که تارخ آن یک قرن بعد از حمداله مستوفی نوشته شده است نیز به طوایف لر اشاره دارد و نام طوایف آسترکی و زلکی را به میان آورده است 2 اما نامی از طایفه سلک در این دو منبع وجود ندارد البته بزرگان قوم گاهی سرلک را آسترکی می دانند و گاهی زلکی ،این جمله نقل و قول بزرگان است اما سندیتی در دست نیست البته طایفه سرلک و بزرگان آن خود را از تبار خلیل خان و جهانگیر خان آسترکی میدانند و اگر چنین موضوعی واقعیت داشته باشد می توان به این واقعیت پی برد که سرلک از تبار بزرگان آسترکی می باشد و نوادگان این بزرگان پس از فرو پاشی خاندان خلیل خان بنام سرلک معروف شدند البته این نظریه را زمانی می توان قبول داشت که آقایان و بزرگان سرلک در این خصوص مستنداتی داشته باشند ضمنا بنده کتاب آقای رضا سرلک را که مجموعه بزرگی از اسناد طایفه سرلک را جمع آوری نموده است مطالعه کرده ام و کار بزرگی است و این کار قابل ستایش است و درود می فرستم به بزرگان این طایفه که توانستند این اسناد با ارزش را نگهداری کنند . البته هیچکدام از این اسناد مربوط به دوران جهانگیر خان و خلیل خان  و نوادگانشان همچون ابوالفتح خان که حاکم اصفهان بود نیستند و حتی نامی از این خانواده در این اسناد وجود ندارد تنها نقل قول می کنند که پرویز خان سرلک فرزند خلیل خان بزرگ است و تاریخ حیات و مرگ پرویز خان با تاریخ خلیل خان همخوانی ندارد و حدود 150 سال باهم فاصله دارند پس نمی توان اثبات نمود که پرویز خانی که در زمان کریم خان فرمان حکومت طایفه را گرفته است فرزند خلیل خانی باشد که در سال 1054 هجری قمری از دنیا رفته است پرویز خان در یک سند که تاریخ آن سال 1158هجری قمری است از کریم خان زند فرمان گرفته است در صورتی که در سال 1158 هجری قمری تمام ایلات بختیاری از جمله طایفه کریم خان زند در خراسان بودند و کریم خان و سایر بزرگان بختیاری در رکاب نادر بودند و کریم خان موقعیتی نداشته که در این تاریخ برای پرویز خان سرلک حکم صادر کند بلکه کریم خان پس  از اتهاد سه گانه توانست در سال 1164هجری قمری قدرت را بدست گیرد و تاریخ این سند منطقی بنظر نمی رسد و چنانچه بخواهیم این تاریخ را هم ملاک قرار دهیم با سال مرگ خلیل خان 104 سال اختلاف دارد اگر فرض کنیم پرویز خان در سن 30 سالگی حکم از کریم خان گرفته است و زمان مرگ خلیل خان پس پدر هم که با شد می شود 134سال تازه باقی عمر پرویز خان را هم که حساب کنیم می شود چیزی حدود 160 سال پس پرویز خان نمی تواند پسر خلیل خان بزرگ باشد مگر اینکه پدر وی از نوادگان خلیل خان بوده است که آنهم می بایستی مستند باشد.واما یک نکته مهمی را بنده به آن اشاره ی داشته باشم که خیلی ها را به اشتباه انداخته و برداشت های اعتراض آمیزی را نیز به دنبال داشته است و خیلی ها را سر در گم کرده است  آن است که میان بختیاری ها و بزرگان آنان تشا بهات اسمی و هم نام بودن زیاد وجود داشته و دارد بخصوص این سه طایفه محترم یعنی آسترکی ، سرلک و زلکی و بنده به چند نمونه اشاره خواهم کرد 1- امیرتاجمیرخان آسترکی فرزند بوبک شاه (بابک)،  تاجمیرخان زلکی فرزند لر میر این دو بزرگوار دو قرن با هم فاصله زمانی دارند و مستنداتش نیز وجود دارد اولی یعنی امیر تاجمیر در زمان ابتدای حکومت صفویه حیات داشته و به هنگام حکومت شاه طهماسب اول یعنی سال 974 فرمان حکومتی داشته و کتیبه وی نیز در شهر سنگی بنه وار چهار و هفت به تاریخ سال 974 هجری قمری موجود است دومی یعنی  تاجمیر خان ذ لکی حدود سال 1130در دوران شاه سلطان حسین صفوی توسط آسترکی ها کشته شده است 2- تشمال تقی آسترکی فرزند تشمال القاس که پدر نظرعلی خان و محمد علی خان و روشنعلی خان آسترکی هستند و تارخ حیات آنان دوران افشاریه است و اسناد و سنگ قبر آنان نیز بیان گر این ادعاست و مشابه این نام ها تشمال تقی فرزند تشمال القاس ابراهیم وند ذلکی را داریم که از بزگان و نامداران طایفه ابراهیم وند هستند و آنها نیز در دزمان کریم خان و قاجاریه حیات داشتند 3- شاه منصور آسترکی فرزند تاج الدین آسترکی که مربوط به دوران شاه سلطان حسین صفوی است و اسناد آن نیز موجود است و همچنین تشمال شامسیر یا شاه منصور ذلکی فرزند لر میر و برادر تشمال تاجمیر ذلکی که وی نیز در دوران شاه سلطان حسین صفوی است و بزرگان این تیره نیز خود اسنادی دارند که گواه این مطلب است 4- عبدالرضا خان زلقی فرزند عباس خان دوزنی زلقی از تیره تشمال را در تاریخ داریم که شاخه ای از فرزندان لر میر است و مشابه نام این بزرگواران  عبدالرضا خان سرلک فرزند عباس خان سرلک است که هردو بزرگوار در یک دوره زمانی حیات داشته اند و نمونه های دیگری که مجال آن نمی باشد.موضوع دیگری که همزیستی مسالمت آمیز این سه طایفه محترم  را آشکار می سازد مناطق محل سکونت آنان در ییلاق و قشلاق است اسناد و مبادلات آنان و حتی خویشاوندی آنان نیز هست که بدان اشاره خواهیم کرد در قشلاق حوالی  شهر لالی و مناطق همجوار آن املاکی وجود دارد که در گذشته این سه طایفه در کنار یکدیگر با حفظ محدوده ی یکدیگر زندگی کرده اند این املاک و منطقه بر اساس اسناد و مستندات دارای نام های همچون بنه وار (البته چندین بنه وار در بختیاری وجود دارد .بنه وار چهار و هفت ؛بنه وار آسترکی ، زلقی و سرلک، بنه وار رهدار ، بنه وار ناظر و غیره ) کول سیب ، قلعه صلواتی ، چوزه ، بیوضه ، کول پا پا ، شاه نشین ، دار میدان و حتی قسمت های از دشت لالی  ، برکه ،میان رودان و سایر... که در گذشته متعلق به این سه طایفه بوده اند دلیل دیگری گورستان های آنان است که در یک محل وجود دارند و تاریخ آنان به دورهای صفویه و افشاریه بر می گردد اما بخش زیادی از این مناطق امروزه در اختیار طایفه آسترکی می باشد در عوض بخشی از املاک طایفه آسترکی که در گذشته در ییلاق متعلق به آنان بوده از جمله عباس و برفی ، هروه ، قلعه پاچه (شامل استینه کش ؛ گود بی بی شاه ، راه جعده ) ،دره جوزستان (دره گردو ها) ،روداب و دیم کنه ، و حتی بخشی از سوزر که در حال حاظر جزو مناطق زلقی هاست و در اختیار آنان است متعلق به آسترکی ها بوده است ودر بخشی از مناطق فعلی نیز باهم هم مرز هستند و اسناد موجود نیز از یک پیوستگی زیادی در زمینه املاک و محل سکونت آنان خبر می دهد در خصوص سرلک ها نیز به همین ترتیب املاک زیادی در ییلاق و قشلاق داشتند که در دوران زندیه و قاجایه املاک خود را به آسترکی ها و زلقی ها فروختند و کوچ نشینی را را رها نمودند  و در ده هات الیگودرز و خمین  اسکان یافتند و قدرت و حاکمیت آن حدود را در دست گرفتند واز این طایفه خوانین وافراد زیادی پا به عرصه ظهور گذاشتند همانند خسرو خان که در تاریخ دوران حکومت  قاجاریه نقش مهمی را در منطقه بربرود ایفا کرده است و دارای قدرت زیادی بودند بطوریکه حکومت قاجار از قدرت وی وحشت داشتند ودر صدد قتل وی بر آمدند . و اما آسترکی ها وزلقی ها سال های سال در جوار یکدیگر ودر یک قلمرو زندگی کردند و با یکدیگر عجین هستند و سابقه خویشاوندی زیادی در طول تاریخ با یکدیگر دارند و ساختار طایفه ای خودشان را حفظ نموده اند اما سرلک ها به دلیل اینکه سالهای متمادی است که زندگی عشایری را رها نموده اند و ساختار طایفه ای و عشایری آنان کم رنگ ویا از بین رفته است البته  دیگر اکثر بختیاریها زندگی کوچ نشینی را رها نموده اند و در شهرها وروستاها بسر میبرند و رفته رفته ساختارهای طایفه ای آنان نیزاز بین خواهند رفت . پس نتیجه میگیریم که 1- هر سه طایفه یعنی آسترکی ، زلقی و سرلک طوایفی کهن هستند که پیوندی کهن در تاریخ با یکدیگر دارند  2- درییلاق و قشلاق در جوار یکدیگر ودر یک قلمرو با محدوده مشخص همزیستی مسالمت آمیزی با هم داشته اند 3- دارای اسنادو املاکی مشترک بوده اند و با یکدیگر در داد وستد بوده اند 4- ودارای افراد وبزرگانی هم نام در تاریخ گذشته خود بو ده اند و خویشاوندی دیرینه ای باهم داشته اند . برای آگاهی بعضی از خوانندگان این مقاله اشاره ای به ساختار کلی هر سه طایفه خواهم داشت البته به دلیل محدودیت ساختار را در حد طایفه و تیره نوشته ام و انشاءالله در فصل جداگانه ای در مورد تاریخ و جریان تاریخی هر سه طایفه محترم مطالبی ارائه خواهم داد

ساختار اجتمایی طایفه زلقی : طایفه زلقی از چهار سر شاخه به شرح ذیل تشکیل گردیده است

1- دوزنی 2- هزارسی 3- جاوند 4- چهار طایفه

1دوزنی شامل :  تاجمیری ، تشمال (شاه منصوری )، غیب اله وند ، شمس الدین وند ، ابراهیم وند ، رمدوند ، غیبی وند ، کاگانی ، سادات مکدین ، شیخ گوشه ، جمالوند ، گانر ، مندنی

2-هزارسی شامل : هزارسی،  پزی ، لیرکی ، دراشگفتی ، مفروش ، مدورک ، بی آبی ، ترپی ، شیخ گرداب

3- جاوند شامل : خان ، سهر سهر ، عیسوالی ،  ارجنکی ، شیخ محمد حسن ، شیخ ورگی ، شیخ عمرو

4- چهار طایفه شامل : مینجایی ، چهاربری چهار لنگ ، چپال ، میکور ، پیر احمد فداله ، دره قایدی ، عادل وند ، کلاوند

منبع ساختار تیره ها و طوایف زلقی : اسناد موجود (قباله ها و احکام ) و نقل از  بزرگان طایفه زلقی )

 

ساختاراجتمایی طایفه آسترکی

طایفه آسترکی عبارتند از :

چهاربری ، بلفایی ،  خان (اولاد نظرعلی خان ) ، تشمال ، کاوشه ، بیرامسیر ، گائیوند ، گیلانی ، دهدار ، اسوند ، خراج ، سرلک ، سلار ، قیصروند،  جیسوند ، محمدوند ، کاید ، سه ده آسترکی (تاج الدین، سهر سهر ، آلکانی ،تشمال )

(منبع تیره های آسترکی در این ساختار:  اسناد موجود (احکام و قباله ها ) و نقل از بزرگان طایفه آسترکی )

 

ساختار اجتمایی طایفه سرلک

طایفه سرلک عبارتند از:

سرلک گودرزی ، سرلک رضایی ، سرلک صفایی ، سرلک هندویی ، سرلک کریم خانی ، سرلک خسروی ،سرلک ملکی ، بهاروند ، گل محمدی (منبع تیره های سرلک در این ساختار : مروری به تاریخ ایران و نگرشی بر ایل بختیاری و به نقل از بعضی بزرگان سرلک )

توضیح اینک این ساختارها در حد طایفه و تیره هستند در مراحل بعدی بطور جداگانه ساختار کلی و توضیحات کافی در مورد هر طایفه و تیره داده خواهد شد و همچنین  این مقاله بطور خلاصه مقد مه ای است برای پاره ای توضیحات و ابهامات برای  برخی نویسندگان و راویان در مورد این سه طایفه  شریف و بزرگوار در پایان چنانچه قصور ویا اشتباهی از بنده در این مقاله سر زده است عذر خواهی می کنم و از کلیه همتبارانم بخصوص و بزرگان و روشنفکران  هر سه طایفه تقا ضا دارم چنانچه اشکال و یا اشتباهی در این نوشتار وجود داشته باشد بنده را مطلع نمایند و نقد و برسی خود را  همراه با مستندات به آدرس فوق ارسال نمایند . www.ahmadabdolahi848@yahoo.com

منابع مورد استفاده

1)تاریخ گزیده ، حمداله مستوفی

2)منتخب التواریخ نظیری ، آنیم اسکندر

قوم لر ، سکندر امان اللهی بهاروند

شرفنامه بدلیسی : امیر اشرف خان بدلیسی

تاریخ بختیاری : حاج علیقلی خان سردار اسعد

تاریخ طایفه سرلک : رضا سرلک

مروری به تاریخ ایران : حافظ عیدی وندی

بختیاری در جلو گاه فرهنگ : عبدالعلی خسروی

احکام و اسناد ملکی از هرسه طایفه : آسترکی ،  زلقی و سرلک

نقل و قول بزرگان و مطلعین هر سه طایفه : سرلک ،  زلقی و آسترکی

(احمدرضا عبدالهی آذرماه سال 1392خورشیدی )

 

 

دلنوشته های شب بارانی

شب که چه بگویم اگر شب که به نام سیاهی خوانده می شود شب است اما ساعت  یک و نیم بامداد است بیدار بودم به هوای باران ،صذای رعد وبرق مجابم کرد بیدار باشم و خودم را به باران نشان دهم پنجره را باز کردم هوای لطیف و نمناک پاییزی که باران آن را شسته بود وارد اطاقم شد تازه شدم نفس عمیق کشیدم سبک شدم سرم را از پنجره بیرون بردم و رو به آسمان شدم ،قطرات باران سرو صورتم را نوازش دادند با مهربانی، بدون منت، آفریننده را سپاس گفتم چون این تلنگری بود برای من ، لذت بردم و خوشحال شدم باران را صدا زدم خوش آمدی! که سیراب شدیم، دل از وجود باران نمی کندم که پنجره را ببندم اما هوا کمی سرد و گزنده بود انگار خبر میداد تا خودم را دور نگه دارم تا از نفس سرد دوست ،بیمار نشوم اما انگار یکی می گفت آزرده نشوی این قانون زندگی است که هم باشی تا زندگی کنی هم نباشی تا محفوظ بمانی هم زاده شوی تا زندگی باشد ،هم بمیری تا جاودانه شوی و آخر اینکه راز زیستن و بودن و ماندن و رفتن همه برای رسیدن به اوست که تنها امید و آرزوی ماست .

کوگ کوهسار



کوگ کهسارم دلم دی نی درنگی

در دل سی کی کنم نی هم درنگ



نه صدا قهقهت ایا نه هوفشت بال

نه صدات به که ایا نه بینمت مال



تو بخون به نم دل که مال به باره

وقتی که صدات  ایا  منی   بهاره

شعر از سعید مو گوییک

شعری از علی پارسه بلفایی


بی کس میدون جنگم اُردیِ  شو  نیروه                   

هرکه مینه سنگر عشق تُو بُو ، خُو  نیروه

چی تفنگی مین لاشم عشق توبنگ ایکنه               

 هرچی هم زمدارتم ، دستم به  برنو  نیروه

ایروم من مندو عشقت امهنم  وا یو  که                   

  هرکه  دست او نداره  مینه   مندو  نیروه

آسمون ارکه یه دو نوری زمین ری تو دید                  

  نقش مهت  ئی مهنه و از ویر افتو نیروه   

ورسر کوه جا گرهدی وُرتُرِ رَه شور ئی روم                  

نیرسه دستم به دستت ،ری به کوه او نیروه

جوره سایه غم  نیامه  یار منده پشت   سر               

دی به ره نیرم که غم ره، بِس اگم رو نیروه 

شعر از علی پارسه بلفایی

فتح الله آسترکی : موسیقی بختیاری از بهمن علاء الدین تا مسعود بختیاری


فتح الله آسترکی: موسيقي بختیاری، از بهمن علاءالدین تا مسعود بختیاري

فتح الله آسترکی: …مسعود و نه بهمن با موسیقی بختیاری همان کاری را کرد که چندین سال است به موازات او هم‌درد دیگرش استاد ایرج رحمان پور با موسیقی لری ولکی می‌کند. …اگر مسعود‌، تنهایی، عشق، دلهره، اضطراب و دغدغه‌ها‌ی مردان و زنان ایل را با حنجره‌ا‌ی سرشار از غنا نجوا می‌کند و آرامش نهفته در ابریشم حنجره‌ی خود را برای به اوج رساندن این دردها و حماسه‌های شور‌انگیز، مهرورزانه به فریاد«جار» وامی دارد، شکارچی لحظات سخت و حماسی مردان کوه‌نشین بختیاری را که صبر و استقامت و استواری را از موطن خویش آموخته‌اند، در قالب دردواره‌ها و حماسه‌های ناب انسانی فریاد می‌زند و فرایاد می‌آورد…      


————————————————————————————–

متن کامل


فتح‌الله آسترکی: به درستی بر کسی معلوم نیست که اولین آواها و نواها چگونه و به چه شیوه‌ای ساخته شده‌اند و به گونه‌ی امروزین پرورش یافته و به ما رسیده‌اند. اما در این میان آن‌چه به خوبی پیداست، این است که روح بشر گریزان از خاک همواره در تمامی قرون و اعصار با ترنم دل‌انگیز این آواهای موسیقایی عجین بوده و این نواها بخش اعظم خوراک روح جدا شده از حقیقت او را تشکیل می‌داده‌اند. درجه‌ی خلوص و بی‌ریایی این نغمه‌ها زمانی به اوج خود می‌رسند که از جلوه‌گاه پررنگ و لعاب بازار در امان  بمانند و به خوبی واضح است که موسیقی هرچه بیش‌تر جنبه‌ی قومی، محلی و فولکلوریک داشته باشد، صمیمیت و سادگی بیش‌تری از خود نشان داده و در نتیجه با روح سالم و جویای حقیقت انسان مخاطب خویش بیش‌تر ارتباط برقرار می‌کند. دل‌باختگان و شیفتگان موسیقی‌های مقامی و محلی هر یک گام‌هایی ارزنده در معرفی و پاس‌داشت  میراث‌های گران‌قدر پیشینیان خود در عرصه‌ی این هنر روح‌افزا برداشته‌اند.


در میان موسیقی بختیاری، اما بهمن علاءالدین جلوه و جمال دیگری دارد‌. اثر تقریباً فراموش شده‌ای که از روزگار اولیه‌‌ی بهمن علاءالدین در قالب تصنیف و ترانه‌های به جای مانده‌، مبیّن این حقیقت است که هر چند بهمن، در پرداختن به الحان فارسی می‌توانسته است موفق شود، اما دور از ذهن نیست که اگر در همان مسیر حرکت می‌کرد چه بسا در ورطه‌ی هولناک «کوچه و بازار» سقوط می‌کرد؛ و هنر ارزنده‌ی خود را تنها به رنگ و لعاب مهر‌های بازاری و تجاری در می‌آورد.


این‌که چه عواملی از سر خیر‌خواهی یا هر دلیل دیگر دست به دست هم دادند و از بهمن علاءالدین مسعود بختیاری را ساختند، و برای باز شدن دریچه‌ای به جهان پر راز و رمز ‌اصالت‌ها، این بحث در جای خود ارزشمند است. اما مهم این است که بهمن پیشانی روزگار پرخاطره و پر مخاطره‌ی ایل نگاشت و برای همیشه ماندگار ماند.


مسعود و نه بهمن با موسیقی بختیاری همان کاری را کرد که چندین سال است به موازات او هم‌درد دیگرش استاد ایرج رحمان پور با موسیقی لری ولکی می‌کند.


به قول شهریار‌:


   «نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم


   سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم»


  هرچند موسیقی در بیش‌تر نغمه‌ها و لحن‌ها به کمک شعر می‌آید و نه تنها شعر را گوارا و دل‌نشین می‌کند بلکه در فهم آسان و دل انگیزانه‌ی آن نیز مؤثر واقع می‌شود‌، ولی ادبیات شاعرانه و آفرینش‌های هنری می‌تواند به جوهره‌ی موسیقی و به درک اصالت آن نیز کمک کند.


رحمان‌پور در موسیقی لری و لکی با دو ابزار ادبیات قوی و دل‌انگیز و دیگری شناخت صحیح و درک درست از لحن‌های ماندگار‌، خدمت بزرگی به موسیقی لری و لکی کرده‌است و در نتیجه در اعتلای فرهنگ قوم خود حساب شده و درست هم‌گام استاد علی‌اکبر شکارچی که از پیشینه‌ای آکادمیک و کهن‌تر در موسیقی ایران و لرستان برخوردار است، در مسیری گام نهاده که در تکمیل تلاش‌ها‌ی این هر دو تأثیری مثبت گذاشته است.


اگر مسعود‌، تنهایی، عشق، دلهره، اضطراب و دغدغه‌ها‌ی مردان و زنان ایل را با حنجره‌ا‌ی سرشار از غنا نجوا می‌کند و آرامش نهفته در ابریشم حنجره‌ی خود را برای به اوج رساندن این دردها و حماسه‌های شور‌انگیز، مهرورزانه به فریاد«جار» وامی دارد، شکارچی لحظات سخت و حماسی مردان کوه‌نشین بختیاری را که صبر و استقامت و استواری را از موطن خویش آموخته‌اند، در قالب دردواره‌ها و حماسه‌های ناب انسانی فریاد می‌زند و فرایاد می‌آورد.


این هر سه تن تلاششان بر این بوده و هست که از ابزار و ادوات و امکانات موسیقی شهری کمک بگیرند و فرهنگ غنی و جاری ‌در کاه‌گل‌ها سیاه چادر‌های اقوام خود را متبلور سازند. و حقیقتاً که به خوبی هم موفق شده‌اند.


فریاد مسعود، مویه‌هایی است از انسانی آرمان‌خواه که نه به خود سخن می‌گوید، بلکه ترجمان هم‌ایلی‌های خود است. فریاد‌هایی آرزومندانه بر پایه‌ی آرزو‌های انسانی که تنها به سلامت نفسانی و عظمت روح می‌اندیشد. آرمان مسعود و افراد قوم او چیست‌؟


او چه می‌خواهد؟ مردان و زنان تبار او از تمامی دنیا و زرق ‌و برق‌هایش ‌چه انتظاری دارند‌؟ آیا دل به روسپی‌ها سپردن و دست بردن در کشاکش کمرگاهشان آرزویی است که بتواند مردی را به نوا و ناله وا دارد؟ به راستی این‌ها خواستی بسبار فرو رفته در ابتذال هستند که با معیارهای ارزشمند جاری در زندگی مردان و زنان اصیل ایل راهی ندارند.


کلام آسمانی حافظ را به مدد می‌گیریم:


«دلبر آن نیست که مویی و میانی دارد


بنده‌ی طلعت آنم که آنی دارد»


چنین نگرشی به دنیای آرمانی و پاک انسانی است که مسعود از عمق جان می‌نالد:


«چه خووه مال بار کنه یارت وا بات بو


کمین چال زین مخملی به زیر پات بو»


چه‌قدر زیباست که فصل کوچ فرا برسد و هم‌زمان با آن به وصال یار رسیده باشی.


«چه خوش باشد که بعد از انتظاری


به امیدی رسد امیدواری»


و در این هنگامه‌ی پر شور که گویی قیامت مردان ایل را می‌سرایند و از این جهان به جهانی دیگر بار می‌افکنند، بر اسب زیبای یال افشان زین مخملی بنشینی و اقامتگاه خاطرات شیرین تابستان با شکوه عمرت را وداع گویی.


چه‌قدر زیباست که ایل در دشت دل‌انگیز و زیبای آرزوهای دیرینه‌ی خود «شین بار» رحل اقامت افکند و هم‌چون سالیان پیش دست یار چونان دسته‌ی گلی در دستت باشد و گام‌های خرامانش، قدم‌هایت را هم‌نوا شوند.


«چه خووه مال بار کنه به دشت شین بار


دست گل من دستم بو چی پار و پیرار»


آرامش نهفته در این صدا چه زیبا دل مشغولی‌های این مردان و زنان پاکدل را نجوا می‌کند؛ آن‌جا که بزرگ‌ترین آرزوهای خود را که از نیاز‌های عظیم بشری سرچشمه می‌گیرند وتا آمال و آرمان‌های اعظم انسانی پیش می‌رود، نیازمندانه می‌نالد:


«چه خووه شومهی پا تش تنگی


تا خروس خون گپ زنی وا همدرنگي»


چقدر زیبا می شود که در دامن یک مهتاب، در کنار آتش شعله‌ور و سوزان و برافروخته شب با‌شکوه عمرت را عاشق‌وار به پای آفتاب جمال معشوق نثار می‌کردی و تا هنگامه‌ی سحر در برابر حضور گسترده‌ی او به مناجات و راز و نیاز می‌نشستی.


تأمل در این ادبیات با این لحن‌های آرام و دل‌انگیز از فوران سلامت و عشق سرشار از شعر و شعور انسانی خبر می‌دهد که دغدغه‌ای جز سالم و رها زیستن ندارد؛ و زندگی را میدانی برای رقابت در همین مسیر می‌داند. اما آیا ایل نشینان به همین آسودگی به آمال و آرزوهای دیرین خود می‌رسند؟ آیا زمانه همواره با آنان سر سازگاری داشته است؟ با نگاهی عمیق به دیگر اشعار که این بار به اقتضای محتوا حماسی‌تر و برانگیزاننده‌تر می‌شوند، به این حقیقت می‌رسی که: نه. وقتی حکومت مداران مرکز نشین که همواره همه را در اسارت و بندگی می‌خواهند، تاب آزادگی و آزادواری انسان را ندارند، و عرصه را برای درست و عاشقانه زیستن تنگ می‌کنند، این بار شمشیری می‌باید آخته و ستم‌سوز که در زمین برقش و در آسمان آتشش، خواب از چشم ستمگران برباید.


«شمشیر علی مردون طلای بی غش


به زمین برق ایزنه به آسمون تش»


و این‌گونه ادبیات که بر بستر موسیقی بختیاری جاری است حکایت مردان شجاع و صبوری است که زندگی را دور از آزادگی و رهایی نمی‌پسندند و مرگ را چنین زندگانی برتر می‌شمرند.


سرزمین لرستان عمدتاً خاستگاه سه قوم لر، لک و بختیاری است. اما دامنه‌ی حضور بختیاری‌ها بسی فراتر از این است. موسیقی در سرزمین‌های بختیاری با زندگی مردم عجین است. در این سامان مردم با ساز زندگی می‌کنند و«خواندن» رسمی  دیرینه و کهن در جریان ممتد و مستمر زندگی است. در این خطه مردم با ساز به دنیا می‌آیند. با ساز زبان می‌گشایند. با ساز عروس بخت خویش را به پیشواز می‌روند و سرانجام با ساز می‌میرند. آمیزه‌ی سوز و ساز رنگ و لعابی دیگر به زندگی می‌بخشد. باید آتش به جای مانده از سحرگاهان کوچ و «مال کنون» را دیده باشی تا معنای «هجرت از خویشتن» و سوز مرگ و قیامت زمین را در دیار بختیاری نشین درک کنی و بفهمی وقتی مسعود از عمق وجود «کن کن مال‌ها» را می‌خواند، چه می گوید؛ و چگونه ذرات موسیقایی در بستر  عظیم واژه‌ها قطره قطره بر جان می‌نشیند، تا گزش آن را از عمق دل با سوزی دردناک درک کنی.


«رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل» کسی که می‌تواند فراز و نشیب روزگاران را به خوبی مویه و ققنوس وار در ناله ای و اشکی فرو پیچاند و به مردم  خویش ارزانی دارد بدون شک کاری فراتر از آواز خوانی می‌کند. ‌به همین جهت است که مسعود بختیاری را بر بهمن علاءالدین ترجیح می‌دهم، که مسعود را نه به عنوان یک خواننده یا آوازخوان، بلکه به عنوان بخشی عظیم از زندگی مردم هم قوم و قبیله‌اش می‌دانم که به خوبی سوز و ساز زندگی این مردم را به نوا آورده و سروده است.


به درستی می‌توان ایمان آورد که معشوق مسعود مانند بسیاری دیگر از «امید ورزان» گستره‌ی مهر، یک پری دریایی به جا مانده از قرون و اعصار و اساطیر است که کمترین نسبتی با زمین و زمینیان ندارد و در «شب‌ترین شب» خاطراتش رؤیایی دست نیافتنی شده است که درد وصال او به ناله و نغمه‌اش واداشته است و شراره‌ای سوزنده بر جانش افکنده.


«آی مردم به خدا دلبر من بالایی است.»


     تجلیل از مسعود بختیاری را نباید تجلیل از یک فرد دانست بلکه باید به دید بزرگ‌داشت قومی به آن نگریست که در هر شرایطی دل به آرمان‌های پاک انسانی سپرده‌اند و در سخت‌ترین لحظات روزگاران همواره دلشان تافته‌ی آتش عشق‌ انسانی بوده‌است.


«آتش است این بانگ نای و نیست باد


هر که این آتش ندارد نیست باد


آتش عشق است کاندر نی فتاد


جوشش عشق است کاندر می فتاد


نی حریف هر که از یاری برید


پرده‌هایش پرده‌های ما درید


هر چه گویم عشق را شرح و بیان 


چون به عشق آیم خجل مانم از آن


عاشقی گر زین سر و گر زان سر است


عاقبت ما را بدان سر رهبر است»


در پایان ماندگاری نام و یاد مسعود بختیاری را پا به پای عشق آتشینش از خدا می‌خواهم و آرزو دارم ایل او هرگز بی عشق مباد!


«تا بوده چنین بوده                تا باد چنین بادا»


 


*فتح الله آسترکي

 دانشجوی دوره‌ی دکتری ادبیات کلاسیک آکادمی علوم تاجیکستان


منبع: هفته نامه سیمره


دو غزل بختياري از غلامعلي آستركي


غزل 1

 مخمل زلف تو گُهشست وباهار آبیده 
باد پیچسته منه ترنت و هار آبیده 

کوگ که مخملته دید وغزلخون آبید 
دشت و که مست صدا بلبل و سار آبیده 

گل لاله ادراهه و زمین سهر ایبو 
گل باوینه منی نیله سوار آبیده 

من رگ حشک زمین خین زنه قل چی چشمه 
دار حشک بو تونه اشنید و بیار آبیده 

همه جا پر ز کرنج ایبوهه چی موج میات 
حلکن زلف تو چی حلکن مار آبیده 

به یک ایریسه زمونه،  به یک ایپیچه زمین 
که یه تالی ز میا تار تو تار آبیده

 

برگردان:

مخمل زلف تو  از گره باز شد و بهاری فرا رسید ناگاه بادی وزیدن گرفت و تا زلفت را دید هار گردید،  کبک کوهی تا این مخمل را دید غزلخوان شد و دشت و کوه مست صدای بلبلان و سار در این بهار شدند.  لاله بر دمید و زمین را سرخ گون کرد و گل بابونه چون سواری تاختن آغازید.  رگ زمین را خون چون چشمه ای جاری شد و درخت خشکیده تا بوی تو به مشامش رسید از خواب زمستانی بیدارشد همه جا مواج از زیبایی می شود چون موج زلفانت و همه جا پر از چمبره طبیعت خواهد شد  زمان بهم خواهد رسید و زمین به هم  خواهد پیچید اگر تاری از زلف تو بخواهد جدا شود.

 

غزل 2

سیچه رهدی وناهادی به دلوم تش، ورگرد 
به خدا بی تو ابو حال مو ناخش، ورگرد 

غم دنیانه ناهادی سر شونم،  کشتیم 
دست وپام سستن ودایوم اکنوم غش،  ورگرد 

هس پلنگا مو ز سرما به دگشتن،  هرسا 
تو اچرخه منه ای لاش مو چی تش،  ورگرد 

رهدی و وستوم و ریسستم و پیسستمه سیت 
بی تو آبیدمه ایچو،  یه تنی لش،  ورگرد 

رستموم !  ای دفه چه کندنه سیت شغادون 
جون سهراو مرو،  بخت سیاوش،  ورگرد

 

برگردان:  

چرا رفتی و بر دلم داغ آتشی جای نهادی،  پس برگرد.  سوگند به خداوند که بی تو حال من خوش نخواهد بود. ،غم تمامی دنیا را تو بر دوشم گذاشتی و دست و پاهایم زیر بار درد و غم چه سست و لرزان بی حس  است. تمام استخوانهایم از زور این لرز سرما لرزانند  آنگاه که تب در وجودم  و پیکرم در چرخش است.  اما تو رفتی و من افتان و خیزان فرو ریختم و متلاشی گشتم و بدون تو در خور هیچ چیز نیست این پیکرم.  ای رستم من این بار شغادان برایت چاه کنده اند جان سهراب نرو  مرگ سیاوش برگرد!    


 

 از سروده های  غلامعلی آسترکی

مرگ تأسف بار و حزن انگیز پنجمین عضو خانواده سلطانی (آسترکی )


روز چهار شنبه 29بهمن ماه پیکر پاک جوان ناکام مهدی سلطانی پنجمین

عضو خانواده آقای سلطانی آسترکی که بعلت بیماری لا علاج سرطان گرفتار

شده بود بر روی دستان صدها نفر از دوستان و همتباران بختیاریش  

درگورستان کوی طالقانی شهرستان دزفول بخاک سپرده شد در این

مراسم بیش از 5 هزار نفر زن و مرد از ساکنین کوی مدرس و کوی طالقانی

که همراه با مداحی وسیبنه زنی بود به یاد شهدای کربلا شرکت داشتند

این مرحوم که خادم اباعبدالله الحسین بود یاران و دوستانش پیکر وی را

ازدرب منزل تا گورستان طالقانی با پای پیاده بر روی دستان خود تشیع

وهمراهی نمودنند همچنین علاوه بر دوستان و همتبارانش جمعیت زیادی

ازتیره های طایفه آسترکی نیز با شیون وزاری با خانواده ایشان

ابرازهمدردی نمودند. مرگ این جوان غم بار ترین و تأسف بار ترین حادثه

برای این خانواده و طایفه آسترکی بودزیرا این پنجمین نفر از این خانواده

داغداراست که در طول چند سال پیاپی گرفتار مرگ از طریق بیماری

سرطان شده بودند این خانواده تاکنون روزخوش در زندگی بواسطه مرگ

عزیزانش نداشته است  مادر خانواده و چهارفرزندش  یک دختر و سه پسر از

طریق این بیماری به کام مرگ فرستاده شدند . روحشان شاد و یادشان

گرامی باد .

گروه فرهنگی هنری آستروک این ضایعه تأسف بار و غم انگیز را به خانواده سلطانی و طایفه آسترکی تسلیت گفته وخود را دراین مصیبت بزرگ شریک و سهیم میدانیم واز خداوند متعال خواهان رحمت و علو درجات در روز قیامت برای آن مرحوم  و صبر و شکیبایی برای بازماندگان خواستاریم

http://axgig.com/images/02256494676242541014.jpg


http://axgig.com/images/25382304575028826520.jpg


  20122008228.jpg

http://axgig.com/images/12208946912987889403.jpg


 
  BLOGFA.COM